| |
| یکشنبه 12 مهر ماه سال 1388 |
| دل |
دیدگانم به در............ دستهایم رو به آسمان....... و دلم........ و دلم........... و دلم میگیرد این روزها......... |
|
| |
| چهارشنبه 7 مرداد ماه سال 1388 |
| فراموشی |

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم !می شود! آرام تلقین می کنم حالم ،نه،اصلا خوب نیست تا بعد،بهتر می شود فکری برای این دل آرام غمگین می کنم من میپذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین خود را برای درک این ،صد بار تحسین می کنم کم کم زیادم می روی این روزگار و رسم اوست! این جمله را با تلخی اش ،صد بار تمرین می کنم |
|
| |
| چهارشنبه 7 مرداد ماه سال 1388 |
| اشک |
اشک ها هم در چشمم نمی مانند قطره قطره ترکم می کنند.......... آهسته تر...........روی زمین خبری نیست........ |
|
| |
| چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1388 |
| دل من |
دلتنگم و تنها...
کاش پاره ابری میشد دلم
و مهربانی می بارید
و نگاهم را با نگاهش آشتی می داد
آه که دوستت دارم چه کلام کاملی ست
و من دلم چقدر تنگ دوست داشتنه |
|
| |
| دوشنبه 22 تیر ماه سال 1388 |
|
دوستت دارم عاجزانه عاشقانه خالصانه بی بهانه بی نهایت با صداقت تا قیامت |
|
| |
| چهارشنبه 17 تیر ماه سال 1388 |
| چه کسی . . . . |
می گویند عاقل باشم. انها چه میدانند؟انها که هرگز عاشق تو نبوده اند. چه کسی جز من صدای خنده های دلربای تو را شنیده است؟ چه کسی جز من در نگاه گرم تو غرق گشته است؟ چه کسی جز من اسیر تو بوده است؟ انها چه میدانند؟که تو همه کس منی میگویند عاقلانه فکر کنم.خنده ام میگیرد؛ چگونه میتوانم برای نفس کشیدن به یاد تو،راه رفتن به یاد تو ،زنده بودن به یادتو، برای خوشبختی ام؛خوشبختی انسانی که برای تو زنده است،من عاقلانه فکر کنم!!!! می دانی؟گاهی فکر می کنم من،تو شده ام... برای تو که تمام دنیای منی |
|
| |
| سه شنبه 16 تیر ماه سال 1388 |
| رفتن |
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن چشمهایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
|
|
| |
| یکشنبه 14 تیر ماه سال 1388 |
| ماه من |
ماه من غصه چرا؟؟ آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد. یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست.
ماه من غصه چرا؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست ماه من دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند... ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست او همانیست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است... اینهمه غصه و غم اینهمه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست |
|
| |
| شنبه 13 تیر ماه سال 1388 |
| چقدر زود |
چقدر زود من و حرفات و عشقمون و دنیا و آرزوهارو چقدر زود خنده هامو گریه هامو دلواپسیهامو چقدر زود................. |
|
| |
| شنبه 13 تیر ماه سال 1388 |
| عشق ؟!؟!؟!؟!؟!؟! |
مثل خطهای موازی افق گرچه نزدیک همیم لیک از هم دوریم من وتو مثل دو برگیم ولی .... تو به یک شاخی و من از شاخه جدا رفته ای اینک اما آیا باز برمیگردی چه تمنای محال چه امید عبثی خنده ام میگیرد اما امید از دست رفته ام را از دست خواهم داد |
|